برای مشاهده یافته ها از کلید Enter و برای خروج از کلید Esc استفاده کنید.

هنر در غیاب آلات و ادوات معاش

 

«جنگ و صلح» را می‌شناسیم، حتی اگر کمتر کسی از میان ما آن را خوانده باشد. تالستوی و داستایفسکی برایمان نام‌هایی آشنایند، حتی اگر این شناخت به واسطه کلمات قصار جعلی در شبکه‌های اجتماعی باشد. ادبیات کلاسیک روسیه را شاید بتوان از پرطرفدارها و پرخواننده‌ها در ایران به حساب آورد. وقتی نام یکی از نویسندگان کلاسیک روسیه را زیر عنوان کتابی می‌بینیم، به خرید وسوسه می‌شویم، اما کمتر شناختی درباره نویسندگان معاصر روس داریم. نویسندگانی که برخی از آن‌ها زنده‌اند و مشغول کار. اما آیا نویسندگان روس هم‌عصر ما نیز می‌توانند مانند اسلافشان ما را به خواندن ترغیب کنند؟ آبتین گلکار، مترجم و پژوهشگر زبان و ادبیات روسی است که دکتری ادبیات روسی را در دانشگاه ملی تاراس شفچنکو کیف گذرانده است. نشر چشمه اخیرا از او مجموعه‌داستانی از نویسندگان معاصر روس با نام «رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید» به چاپ رسانده است. انتشار این کتاب بهانه‌ای شد تا با گلکار درباره نویسندگان معاصر روس، تاثیرپذیری‌شان از دوره طلایی ادبیات روسیه، علت کمتر شناخته‌ شدنشان و همچنین چالش‌های ترجمه معاصرهای روسی گفت‌وگو کنیم.

شناخت ما از ادبیات روسیه بیشتر به واسطه نویسندگانی است که گمانم متعلق به عصر طلایی آن کشور بوده‌اند. نویسندگانی نظیر گوگول، داستایفسکی، تالستوی و تورگنیف. تا جایی که می‌توان گفت با ادبیات معاصر روس تا حدودی غریبه‌ایم. علت این مسئله چیست؟ صرفا کم ترجمه شدن آثارشان یا پنهان ماندنشان زیر سایه شهرت نویسندگان کلاسیک؟ یا شاید علتی دیگر؟
این مسئله تا حدی در تمام کشورهای دنیا صدق می‌کند. یعنی همه جا ادبیات روسیه را با همان نویسندگانی که شما نام بردید، یا حداکثر با نویسندگان اوایل و اواسط قرن بیستم، مانند بولگاکوف، شولوخوف یا سولژنیتسین می‌شناسند. همان طور که نمایندگان جهانی ادبیات ایران هم در وهله نخست فردوسی و خیام و حافظ و سعدی و مولوی هستند و نه مثلا شاملو و هدایت. اصولا در کشورهایی که سنت ادبی کهنشان شهرت جهانی دارد، طبیعی است که ادبیات معاصر تا اندازه‌ای زیر سایه غول‌های کلاسیک قرار بگیرد. ولی این عدم‌شناخت نسبی از ادبیات معاصر سایر ملل، از جمله روسیه، در ایران به واسطه عوامل دیگری نیز تشدید می‌شود. در ایران تیراژ آثار کلاسیک هر ملتی در قیاس با ادبیات معاصر آن (غیر از استثناهایی مانند برندگان جایزه نوبل و مانند آن) به شکل غیرقابل‌ رقابتی بیشتر است و طبیعی است که مترجمان و ناشران نیز در چنین شرایطی بیشتر به کلاسیک‌ها بها بدهند. این چیزی است که در اغلب کشورهای دیگر تا این اندازه بارز نیست و ادبیات معاصر، حتی اگر کم‌طرفدارتر از ادبیات کلاسیک باشد، تا این اندازه مهجور نیست.

دلیل اصلی کمتر شناخته شدن ادبیات معاصر روس را بازار می‌دانید؟
مهم‌ترین دلیل این وضع، از دید من، مشکلات ممیزی کتاب در ایران است. بسیاری از نویسندگان معاصر روس، پس از دهه‌ها سانسور شدید شوروی و تجربه انواع و اقسام محدودیت‌ها حالا نثری بسیار بی‌پروا پیدا کرده‌اند و در توصیف آسیب‌های اجتماعی، از قبیل فحشا و اعتیاد و میخوارگی و خشونت، همه چیز را دقیقا همان گونه که هست به تصویر می‌کشند. این تصاویر و توصیفات با اوضاع فعلی ممیزی کتاب در ایران قابل‌ انتشار نیست و حذف آن‌ها هم ساختار اثر را کاملا به هم می‌ریزد.

عامل دیگری که در اقبال بیشتر آثار کلاسیک در ایران موثر است، به ضعف شیوه تدریس ادبیات در مدارس ما برمی‌گردد. در بسیاری از کشورها خواندن آثار کلاسیک ادبیات جهان بخشی از وظیفه دانش‌آموزان در مقاطع مختلف، به ویژه در دوره دبیرستان است. به عبارت دیگر، ملل دیگر تا پایان مدرسه دست‌کم یکی، دو اثری از داستایفسکی و تالستوی خوانده‌اند و بعد می‌روند سراغ نویسندگان جدیدتر. دانش‌آموزان ما در مدارس چه تعداد آثار کلاسیک ادبیات جهان را مطالعه می‌کنند؟ و حتی آثار کلاسیک ادبیات خودمان را؟ تدریس ادبیات در مدارس ما منحصر می‌شود به خواندن متونی که در خود کتاب درسی گنجانده شده است و حجمشان به طور متوسط از سه، چهار صفحه فراتر نمی‌رود. حداکثر فعالیت جدی کتابخوانی دانش‌آموزان ما در مدارس این موضوع انشاست که «آخرین کتابی را که خوانده‌اید، توصیف کنید». کتابخوانی ما تازه بعد از مدرسه شروع می‌شود (اگر اصولا شروع شود) و طبیعی است که وقتی ذهنی تازه در بیست‌سالگی کتاب خواندن را شروع کند، برای پذیرفتن آثار پیشروتر، یعنی آثاری که درک روابط و محتوایشان به قدری آمادگی ذهنی و فرهنگی نیاز داشته باشد، واکنش منفی نشان می‌دهد. به عبارت خیلی ساده، «معاصرنخوانی» ما ناشی از فقر فرهنگی ماست و البته با آسیبی از قطب مخالف نیز روبه‌رو هستیم: خوانندگانی که به کلاسیک‌ها کلا بی‌توجهند و فقط به معاصرها علاقه نشان می‌دهند. این هم یعنی نادیده گرفتن کل زیربنای فکری و فرهنگی که همین آثار معاصر را به وجود آورده است. به گمان من، ذهن در صورتی بیشترین فایده و لذت را از ادبیات می‌برد که از هر دو لایه کلاسیک و معاصر بهره‌مند باشد.

روسیه در سده اخیر، رویدادهایی تاریخی چون انقلاب اکتبر، شرکت در جنگ‌های جهانی، فروپاشی اتحاد جماهیر شوروی و تغییرات پس از آن را پشت سر گذاشته است، تا جایی که امروز نقشی بسیار تعیین‌کننده در دنیا ایفا می‌کند. این تغییرات و تحولات چه تاثیری بر ادبیات روسیه گذاشت؟
فجایع تاریخی روسیه در قرن بیستم به شکل‌های گوناگون در آثار دوره‌های مختلف نمود پیدا کرده و خوراک فکری و هنری عظیمی برای نویسندگان فراهم آورده است که احتمالا تا دهه‌ها بعد نیز همچنان کفافشان را خواهد داد، همچنان‌که تا امروز نیز سنجیدن کم‌ و کیف زندگی در دوره شوروی یکی از مضمون‌های غالب در آثار نویسندگان معاصر است. از سوی دیگر، در شرایط اجتماعی و سیاسیِ بی‌ثباتِ ناشی از هر یک از این حوادث، نویسندگان و هنرمندان بسیار ضرر دیدند، یا برای برآوردن خواسته‌های حکومت تحت فشار قرار گرفتند یا از نظر مادی و اقتصادی شرایط نابسامانی پیدا کردند. در شرایطی که همه مردم کشور فقط برای سیر کردن شکمشان مبارزه کنند، طبیعی است که ادبیات و هنر دغدغه مردم نباشد.

ادبیات معاصر روسیه چقدر متاثر از فضای سیاسی است؟
اگر منظورتان پرداختن به مسائل سیاسی روز باشد، باید بگویم که این مضمون در آثار جدید بسیار کمرنگ شده است. عمده اشارات و موضوعات سیاسی که در نوشته‌های نویسندگان معاصر می‌بینیم، در قبال حیات سیاسی دوره شوروی است و این‌که نویسنده چه موضع و نگرشی به آن دوره دارد. مسائل و اتفاقات سیاسی روز، تا جایی که من می‌توانم قضاوت کنم، نسبت به قرن نوزدهم یا دوره حکومت شوروی، بسیار کمتر دستمایه خلق اثر قرار می‌گیرد و هنگامی هم که به آن‌ها پرداخته می‌شود، بیشتر با رویکردی اجتماعی است تا سیاسی. مثلا حوادثی مانند جنگ چچن یا حملات تروریستی ممکن است وارد بافت اثر شود، ولی اغلب از دید عام انسانی و فارغ از موضع‌گیری سیاسی مورد توجه قرار می‌گیرد، مانند چیزی که در داستان «آدمکش و دوست کوچکش» به قلم زاخار پریلِپین در همین کتاب «رفتیم بیرون سیگار بکشیم…» شاهدش هستیم: ماجرا با جنگ چچن ارتباط مستقیم دارد، ولی بدون هیچ ارزشگذاری مشهود سیاسی. شاید بتوان گفت به دنبال دوره سیاست‌زده شوروی، که هر اثر ادبی ناگزیر با مسائل سیاسی روز پیوند می‌خورد، اکنون دوره‌ای از سیاست‌گریزی در ادبیات این کشور پدید آمده است.

ادبیات معاصر روسیه چه تاثیری بر ادبیات جهان داشته است؟
گمان می‌کنم در حال حاضر تاثیرپذیری آن از ادبیات جهان به مراتب بیشتر از تاثیرگذاری آن باشد. ممکن است در کشوری نویسنده‌ای باشد که مثلا از فلان اثر فلان نویسنده روس تاثیر پذیرفته باشد، ولی تاثیری فراگیر را که کل جنبش ادبی یک کشور یا منطقه را در بربگیرد، من سراغ ندارم.

آثاری که از نویسندگان روس در کتاب «رفتیم بیرون سیگار بکشیم…» انتخاب شده، فضایی متفاوت از خاطرات ما از ادبیات روس دارند. حال و هوای داستان‌ها، شیوه روایت و دغدغه‌ها متفاوت است. نویسندگان معاصر روس چقدر از پیشینیانشان وام گرفته‌اند، چه چیزهایی را نگه داشته‌اند و چه چیزهایی را رها کرده‌اند؟
بعید می‌دانم نویسنده‌ای باشد که ادعا کند وامدار پیشینیانش نیست، حتی کسانی که ادبیات گذشته را نفی می‌کنند و می‌کوشند مسیری متفاوت را در پیش بگیرند، باز خواسته یا ناخواسته از نویسندگان پیش از خود تاثیر گرفته‌اند. این به ویژه در نوشته‌های پست‌مدرنیست‌های روس و ارجاعات پیوسته‌شان به آثار نویسندگان کلاسیک کاملا پیداست. در داستان «نیکا» در همین کتاب مشاهده می‌کنید که ویکتور پِلِوین چطور از متون کسانی مانند ایوان بونین یا ولادیمیر ناباکوف در اثرش استفاده می‌کند و انگار با آن‌ها از درِ گفت‌وگو درمی‌آید. یا داستان «وان‌گوگ» میخاییل یلیزاروف، که داستانی نسبتا آوانگارد هم هست، آگاهانه عناصری از داستان «دماغ» گوگول را به خدمت گرفته است. این یکی از شگردهای مورد علاقه پست‌مدرنیست‌های روس است که از طریق نوعی «بازی» با آثار مشهور پیش از خود، تفاوت زمانه‌شان را با دوره‌های گذشته بیشتر به رخ بکشند و تاکید کنند که آن آثار مربوط به گذشته‌هاست، ولی همان واقعه در روزگار ما باید به این شکل درآید و به این شکل روایت شود. از سوی دیگر، طبیعی است که این داستان‌ها هم از لحاظ فرم و تکنیک‌های داستان‌نویسی و هم از لحاظ محتوا و درونمایه کاملا متفاوت با آثار دوره‌های پیشین باشند. به نظر من، مهم‌ترین تفاوت که بقیه عناصر را نیز تحت تاثیر خود قرار می‌دهد، قهرمانی است که در کانون اثر قرار می‌گیرد. بسیاری از نویسندگان معاصر روس در نوشته‌هایشان به توصیف قهرمانانی پرداخته‌اند که به قول منتقدان «در حاشیه جامعه» قرار داشته یا دارند، افرادی که از دید ما معمولا خارج از بدنه اصلی جامعه به زندگی خود مشغولند و در درجه دوم اهمیت قرار می‌گیرند، مانند برخی از قهرمانان حاضر در کتاب «رفتیم بیرون سیگار بکشیم…»: مادر مهاجر تاجیک و دخترش که عقب‌ماندگی ذهنی دارد، دختری که اقدام به خودکشی می‌کند، زن اسیدپاش، قاتل بدون‌گوش، سرباز تشنه خونریزی، «گنده‌لات»هایی که حرفه‌شان باجگیری و زد و خوردهای خونین است و… حضور چنین قهرمانی در بافتِ اثر تا حد زیادی همه عناصر دیگر داستان، از قبیل شیوه روایت و زبان آن را نیز تعیین می‌کند.

زبان در آثار نویسندگان معاصر روس چه مسیری را طی کرده است؟
البته این مسئله در آثار نویسندگان مختلف ممکن است متفاوت باشد. ولی در مجموع، محاوره‌ای شدن نثر، ورود کلمات و عبارات عامیانه، به خصوص از زبان جوانان، در ادبیات معاصر کاملا بارز و نمایان است. بسیاری از نویسندگان و خوانندگان نسل قدیم روسیه این روند را نوعی انحطاط و مایه فساد زبانی می‌دانند و دیگران را از خواندن و روی آوردن به چنین نثری نهی می‌کنند. جوانان، برعکس، به نظر می‌رسد با این آثار راحت‌تر ارتباط برقرار می‌کنند و گویی نویسندگان آن‌ها را از خود می‌دانند.

این نویسندگان در دنیا چه جایگاهی دارند؟ آیا دنباله‌روی ادبیات رایجند یا شیوه‌ای منحصر به ‌فرد دارند؟
همان‌طور که در جواب سوال‌های قبلی اشاره کردم، به هر حال همه این نویسندگان از ادبیات جهان و تکنیک‌های آن تاثیر گرفته‌اند، ولی به هر حال با دنباله‌روی صرف نمی‌توان به جایی رسید. هر یک از این نویسندگان در آثارشان وجوه شاخصی دارند که موجب می‌شود توجه خوانندگانی از کشورهای مختلف را جلب کنند. مثلا نگرش و شیوه روایت اولیتسکایا و روبینا نسبت به پِلِوین یا یلیزاروف بیشتر یادآور سنت رئالیست‌های بزرگ روس است. نثر یلیزاروف و پریلِپین نسبتا بی‌احساس، خشن و بی‌رحم است که با موضوعات آثارشان نیز همخوانی کامل دارد. یعنی میان همین نویسندگان نیز شاید به سختی بتوان نقطه اشتراکی از نظر دیدگاه‌های هنری و حرفه‌ای پیدا کرد، ولی به هر حال اگر از هر منتقد آشنا به ادبیات معاصر روسیه نام شاخص‌ترین نویسندگان امروز روسیه را جویا شوید، قطعا در میان پاسخ‌هایش به نام اولیتسکایا، پتروشفسکایا و پِلِوین و در میان جوان‌ترها به پریلِپین برمی‌خورید. ولی جایگاه آن‌ها در میان خوانندگان بسیار متغیرتر است. هیچ‌کدام از آنان از شهرت و معروفیتی که نویسندگان زنده‌ای مانند موراکامی یا فیلیپ راث در سراسر جهان دارند، بهره‌مند نیستند و آثارشان آن دامنه نفوذ را در میان خوانندگان پیدا نکرده است.

ترجمه آثار نویسندگان معاصر چه تفاوتی با کلاسیک‌ها دارد و این‌که از طریق ترجمه فارسی چقدر می‌توان به فضای ادبیات امروز روسیه نزدیک شد؟
یکی از بارزترین دشواری‌های موجود در ترجمه آثار جدید استفاده فراوان نویسندگان از واژه‌ها و عبارات است. این لایه‌ای از زبان است که معمولا در فرایند رسمی آموزش زبان خارجی چندان مورد توجه قرار نمی‌گیرد، در آثار کلاسیک نیز کمتر به کار می‌رود و فقط از طریق زندگی در محیط زبانی یا استفاده گسترده از ابزارهایی مانند فیلم و تلویزیون می‌توان بر آن تسلط پیدا کرد. نکته دیگر همان ارجاعات بینامتنی است که قبلا به آن اشاره کردم و بسیاری از اوقات ممکن است بدون هیچ سرنخی در متن به کار روند. مثلا جمله‌ای پیش‌پاافتاده ممکن است نقل قول مشهوری از فلان کتاب یا فیلم یا ترانه باشد که برای همه اهالی روسیه آشنا و قابل ‌شناسایی است و اگر مترجمی از مملکت دیگر متوجه این رابطه نباشد، ممکن است در ترجمه‌اش به بیراهه برود و خواننده نیز از لذت درک این ارجاع محروم می‌ماند. به همین دلیل بهتر است که مترجم هنگام کار روی این متن‌ها تا حد امکان از نقد و تفسیرهای موجود درباره آن‌ها نیز استفاده کند تا شناخت بهتری از این ظرایف به دست آورد. گذشته از این‌ها، ترجمه هر داستان نیز با دشواری‌های خاص خود همراه است. مثلا در داستان «رفتیم بیرون سیگار بکشیم هفده سال طول کشید»، که نام کل کتاب نیز از آن گرفته شده است، یکی از دشواری‌ها برای من نام انواع و اقسام دستگاه‌های بدن‌سازی و تمرین‌ها و تکنیک‌های مربوط به این رشته ورزشی بود که گاه بسیار وقتگیر می‌شد و ناچار می‌شدم از افراد آشنا به این اصطلاحات کمک بگیرم. یکی از موارد جالب مربوط به تمرینی بود که نام انگلیسی‌اش PullOver است و در روسی به شوخی از لفظ «پلیوِر» برای آن استفاده می‌کنند. با پرس‌وجویی متوجه شدم که اتفاقا در فارسی هم در باشگاه‌های بدن‌سازی از اصطلاح طنز‌آمیز «پول‌آور» برای همین تمرین استفاده می‌شود و کارم به این شکل راه افتاد. ولی به هر حال در مجموع نمی‌شود گفت که ترجمه کدام گروه از آثار، کلاسیک یا معاصر، ساده‌تر است. هر کدام دشواری‌های متفاوت خود را دارند. به قول شما، برای نزدیک شدن به فضای ادبیات امروز روسیه، چاره‌ای جز استفاده از ترجمه نیست، ولی همان طور که در ابتدای گفت‌وگو اشاره کردم، بزرگ‌ترین مانعی که فعلا بر سر راه این آشنایی ایستاده است، نه مسئله ترجمه، بلکه مسئله ممیزی است.

توضیح: مصاحبه روناک حسینی از اعضای تحریریه قفسه با آبتین گلکار ابتدا در شماره چهل و ششم هفته‌نامه کرگدن منتشر شده بود.