نیاز به رفتن، تمایل به ماندن
مصاحبه با خوسه دونوسو

فرناندو آئیناس نویسنده اهل اوروگوئه در سال ۱۹۹۴ یعنی دو سال پیش از مرگ خوسه دونوسو مصاحبه‌ای با او انجام داد. این مصاحبه را عبدالله کوثری که باغ همسایه دونوسو را ترجمه کرده است به فارسی برگردانده. آن هم در زمانی که قرار است رمان حکومت نظامی از این نویسنده نیز به فارسی منتشر شود. این مصاحبه در شماره مهر ۱۳۹۴ مجله جهان کتاب منتشر شده است و در بخش بایگانی قفسه باز نشر می‌شود.

  • امروز ادبیات آمریکای لاتین جایگاهی را که در دهه ۱۹۶۰ یعنی دوره شکوفایی رمان این قاره در دل منتقدان و خوانندگان داشت از دست داده، هر چند کتاب‌های نویسندگان بزرگ آن دوره، یعنی گارسیا مارکز، کارلوس فوئنتس، ماریو بارگاس یوسا و خود شما هنوز منتشر می‌شود و نسل جدیدی از نویسندگان هم در هر یک از کشورهای آمریکای لاتین سر بر داشته است.

ما باید میان دو چیز تمایز بگذاریم، یکی جار و جنجال و بهرده‌برداری تجاری است که در بحبوحه شکوفایی دهه ۱۹۶۰ می‌دیدیم و من آن را در روایت شخصی خودم (در سال ۱۹۷۲) محکوم کردم و دیگر آن بلندپروازی‌هایی که نویسندگان آن دوره در سر داشتند برای نوشتن رمان «همه چیز تمام». یک چیز مسلم است و آن اینکه در ده سال اخیر نویسندگان آمریکای لاتین دیگر رویای عرضه الواح  رستگاری برای جامعه را که در واقع ویژگی منحصر به‌فرد زندگی سیاسی و فرهنگی دو دهه ۱۹۶۰ و ۱۹۷۰ بود کنار گذاشته‌اند. آن الواح بخشی از «ایدئولوژی‌های جهان شمول» بود که راه حل‌هایی همگانی و رادیکال عرضه می‌کردند که منشا آنها اعتقاد به قدرت اراده بود.

در آمریکای لاتین، ویژگی آن دوره یک جور رویای «بولیوار وار» برای وحدت ادبی قاره بود. در عین حال هر رمانی قرار بود «فرآورده‌ای ممتاز» باشد به سبب آنکه مخزن عظیمی از دانش دایره‌المعارفی هم بود. اما در دهه ۱۹۸۰ و از آن بیشتر در دهه فعلی، رمان دیگر نمی‌خواهد در مجلداتی سنگین و حجیم نگرشی مطلق به خواننده عرضه کند، یعنی همان‌کاری که بسیاری از نویسندگان نسل من، از جمله خودم، می‌کردیم. هدف ما نه تنها تفسیر جهان، که تغییر آن هم بود.

  • اما شما هیچ‌وقت اهل قطعیت نبودید. بیشتر با تردید و ابهام و تضاد مانوس هستید.
فرناندو آئیناس نویسنده اهل اوروگوئه

فرناندو آئیناس نویسنده اهل اوروگوئه

البته تضادها و تردیدهایی که در هر حال پاره‌ای از رسالت به خود بسته  بلندپروازانه‌ای بود، یعنی گفتن «همه چیز» در رمانی که قرار بود نماینده لحظه‌ای خاص از تاریخ باشد، لحظه‌ای که ماهیت خاص و بی‌همتایش از نظر ما به هیچ‌وجه جای تردید نداشت. امروز تک‌تک افراد تاریخ را برای خودشان و در ذهن خودشان درک‌ می‌کنند. در واقع هرچه از قطعیت تاریخ کاشته شده به نسبیت آن افزوده شده. امروز رمان‌نویس‌ها از زندگی‌های فردی می‌نویسند که ممکن است کم‌وبیش نماینده جمع هم باشد؛ اما دیگر تظاهر به این نمی‌کنند که می‌خواهند خواننده را درس بدهند. شخصیت‌های رمان‌های آنها آدم‌هایی درمانده و تنها و راه گم‌ کرده هستند. ما امروز جایی نداریم که به آن پناه ببریم و خودمان را گرم کنیم، مثل سابق که ایدئولوژی سقفی بالای سرمان می‌گذاشت. امروز، از نظر من خوشبختانه، ما مثل چراغی در رهگذر باد هستیم. دیگر حقایق آشکار شده ما را در مقابل طوفان‌های زندگی حفظ نمی‌کند.

  • این در مورد شخصیت های رمان‌ها درست است، اما در مورد خود نویسندگان چه می‌گویید؟ امروز مرجع آنها کدام است؟ آدم بالاخره باید به چیزی اعتقاد داشته باشد.

ادبیات و زیبایی‌شناسی جای ایدئولوژی را گرفته و این بار اول نیست که چنین اتفاقی پیش می‌آید. من مثلا می‌توانم به جان میلتن نویسنده بهشت گمشده اشاره بکنم، آدمی که این راه را به هر مشقتی بود باز کرد، آن هم به زور رنسانس و جریان تنزه‌طلبی. مراجع فرهنگی او مراجع فرهنگی زمانه‌اش بود، یعنی شاعران یونانی و لاتینی که آن روزها دوباره کشف شده بودند و همین‌طور نوشته‌های آبای کلیسا و کتاب مقدس. میلتن برای خواننده‌ای می‌نوشت که غرقه در کتاب مقدس بود، نه برای آدمی که با عقاید سیاسی او توافق داشت. در دوران بحران چیزی که نویسنده‌ها را از افتادن در ورطه خلاء وجودی نجات می‌دهد آن تار عنکبوتی است که نویسندگان پیشین تنیده‌اند. همین میراث فرهنگی است که به آن‌ها کمک می‌کند زنده بمانند.کار گذشتگان به‌راستی مایه قدرت ما  و دوام ماست. ما با تکیه کردن به این کارهاست که کارهای جدیدمان را می‌نویسیم، بخصوص وقتی که همه قطعیت‌ها دچار تزلزل شده‌ است.

  • اما این بحران در عین حال به این معنی هم هست که تک‌تک‌ افراد هم وسوسه می‌شوند به درون جان‌‌پناه خودشان بخزند، یک مخفیگاه امن برای خودشان دست و پا کنند. همه‌چیز نشان‌دهنده این است که ما همه‌مان داریم به قول آمریکایی‌ها «پیله‌ای دور خودمان» می‌تنیم و رفتاری پیش می‌گیریم که ترکیبی است از آسایش‌طلبی، انزوا و فقدان همبستگی.

من نمی‌دانم کدام یک از این دوتا بدتر است: پناه بردن به پیله فردی یا خزیدن در پیله جمعی، یعنی قطعیت‌های ایدئولوژیک که آن‌ روزها برای هر پرسشی پاسخی به ما می‌داد. در هر حال این تحول مثبتی است که خیلی از موانع برطرف شده و خیلی از تعاریف آماج تردید شده. در اینجا بخصوص منظورم آن دنیاهای کوچک خودکفایی است که مریدان انواع «فرقه‌ها» درست می‌کردند، فرقه‌هایی که تاثیر فراوانی بر اندیشه مدرن گذاشتند. از فروید تا لاکان یا از مارکس تا آلتوسر، یا آن واژگانی که بعضی از منتقدان به کار می‌بردند و برای هیچ‌کس قابل درک نبود، مگر آن‌هایی که به محفل ادبی آنها مشرف می‌شدند! قید و بندها همه از پای ما برداشته شده، اما انگار هنوز چیزی جای آن‌ها را نگرفته. جنبه مثبت این وضع به نظر من این است که ما خودمان را در موقعیت جدیدی می‌بینیم و دور و برمان را کلی پرسش گرفته که نمی‌توانیم به آن‌ها جواب بدهیم.

  • اصلا چرا نویسنده می‌بایست همه پاسخ‌ها را بداند؟

این شاید ویژگی زندگی روشنفکران آمریکای لاتین باشد. نویسنده‌های آمریکای لاتین که واقعیت‌های جهان دور و بر به ستوهشان آورده، یکسر احساس می‌کنند ناچارند حکم صادر کنند و موضع بگیرند. از همه بدتر این که خیلی از آن‌ها این را «وظیفه» خودشان می‌دانند که درباره هر چیزی که در میهن‌شان یا جاهای دیگر اتفاق می‌افتد اظهارنظر بکنند. روشنفکرها در قاره ما آدم‌های «همه‌دانی» هستند که فکر می‌کنند آزادند از سر منبر  درباره تنوع مسائل، از اقتصاد گرفته تا مسائل سیاسی روز، حرف بزنند. در حالی‌که در اروپا نویسنده‌ها اغلب ترجیح می‌دهند به کار خودشان بپردازند و به‌درستی معتقدند آدم نباید نخود هر آش باشد. خیلی از «پیامبر»ها توی کارشان ناکام ماندند، چون وارد بحث‌هایی شدند که از آن سر در نمی‌آورند.

  • آیا درست است که بگوییم این تصور که نویسندگان دارند با واقعیت‌های «این‌جا و اکنون» دست و پنجه نرم می‌کنند، یعنی فکر که در یک دوره خیلی در آمریکای لاتین باب شده بود، امروز دچار بحران شده؟

هر نویسنده‌ای ناچار است با عدم قطعیت‌های زمانه خودش زندگی بکند. این چیزی گریزناپذیر است، اما خاص آمریکای لاتین نیست. پرسش «ما کی هستیم؟» در کل ادبیات نهفته است. اما باید به یادمان باشد که نویسنده‌ها دست‌کم تا حدودی باید خارجی باشند. اگر فطرتا اینجور نیستند باید سعی کنند، البته با مقداری هزینه شخصی، که از هرچیز که آنها را بیش از حد با فلان گروه یا فلان ایدئولوژی یا فلان طبقه یا میهن خودشان یکی می‌کند، فاصله بگیرند. آدم باید از فکر تعلق برحذر باشد. خارجی‌ها چیزها را جور دیگری می‌بینند. این دقیقا چیزی است که شخصیت‌های حاشیه‌ای رمان‌های من، یعنی آن‌هایی که به «ضیافت زندگی راهی ندارند» می‌گویند.

  • نویسنده‌های شیلیایی به‌رغم همه مشکلات و حتی در سیاه‌ترین ساعت‌های دیکتاتوری پینوشه، همواره پیوند عاطفی استواری با میهن‌شان داشته‌اند. باغ همسایه که عنوان یکی از زمان‌های شما هم شده، آن باغ کودکی است و دلبستگی  برای خانه زمینه همه کتاب‌های شماست.

درست است. نویسنده‌های شیلیایی واقعا رابطه خاصی با میهن‌شان دارندو حتی آن افرادی از ما که در خارج زندگی‌کرده‌اند و کار کرده‌اند و می‌شود آن‌ها را نویسنده‌های «فراملیتی» بنامیم، به بعضی تصویرها و خاطرات چنگ می‌زنند – یک باغ پنهان که در آنجا می‌تواینم از شر آب‌ و هوای نامساعد  دنیای واقعی در امان بمانیم. همان‌طور که می‌دانید من فعلا به میهن‌ام برگشته‌ام و این جا کار می‌کنم. در حال حاضر دارم آخرین اصلاحات رمان آخرم «گنجشک‌ها در یونان می‌خوانند» را به انجام می‌رسانم. صحنه وقوع این رمان یک ناحیه معدنی در لوتا است. زبان موجز و محدود آن را از نحوه حرف زدن کارگردان معدن الهام گرفته‌ام.

  • آیا به همین دلیل در سال ۱۹۸۰، یعنی زمانی که اوج دیکتاتوری پینوشه بود، به شیلی برگشتید؟

این فقط یکی از دلایل بود. دلیل اصلی این بود که من فکر کردم هر کاری که باید در اروپا شده باشد صورت پذیرفته  و آدم‌هایی مثل من برای کارهایی که مانده مورد نیاز نیستند. من واقعا به این اعتقاد دارم. من می توانستم از دنیای کهن بروم بی‌آنکه جای پایی بگذارم، اما در این‌جا، در شیلی، خیلی کارها مانده که باید به انجام برسانیم. البته این امتیازی بود که در اروپا من ناشناس بودم. می‌توانستم انواع صورتک‌ها را بزنم تا خودم را جور دیگر جلوه بدهم، می‌توانستم پنهان بشوم و توجه کسی را جلب نکنم. در شیلی نمی‌توانم از تصویری که مردم از من ساخته‌اند فرار بکنم. همه‌چیز از پیش سامان گرفته. من ناچارم نقش خودم را در مقام نویسنده بازی کنم و این کار آسانی نیست، بخصوص وقتی که آدم، مثل من، گرفتار تردید و عدم قطعیت است. اما برای پاسخ دادن به شما، دلیل اصلی برگشتن من به شیلی دلتنگی برای وطن بود که هرچه پیرتر بشوی شدیدتر می‌شود و هیچ درمانی هم ندارد.

  • مضمون تبعید به صورت دردناکی در باغ همسایه که مهم است بدانیم در سال ۱۹۸۱ (در اسپانیا) منتشر شد و مضمون برگشت به وطن در حکومت نظامی که در ۱۹۸۶ منتشر شد به چشم می‌خورد. آیا در این دو کتاب بخشی از زندگینامه شخصی هم وجود دارد؟

افسانه‌های زیادی بر گرد مسئله تبعید بافته‌اند. آدم‌ها به هر جا بروند، هر کاری که بکنند، وطن‌شان را، شهرشان را با خود می‌برند و امکان ندارد آدم داوطلبانه خودش را از من خودش تبعید کند. حالا بعضی‌ها اگر می‌خواهند خلاف این فکر کنند، بکنند. حتی جهان‌وطن‌ترین آدم‌ها وابسته به زادگاه خودشان می‌مانند. همان‌طور که شاعر یونانی کنستانتین کاوافی می‌گوید: «تو همواره آخر کار به این شهر می‌رسی.» بگذارید تمام شعر را بخوانم، ارزشش را دارد:

«گفتی: به کشور دیگری خواهم رفت. به ساحلی دیگر، شهری بهتر از این شهر پیدا می‌کنم

تو میهن جدیدی نخواهی یافت، ساحل دیگری نخواهی سافت. این شهر پیوسته از دنبالت می‌آید.

در همان خیابان‌ها قدم خواهی زد، در همان محله‌ها پیر خواهی شد.

در همان محله‌ها مویت سفید خواهد شد.

همیشه آخر کار به این شهر می‌رسی.

امید به چیزهایی در جای دیگر نبند: کشتی‌ای برای تو نیست.»

  • بنابراین ریشه داشتن در خانه در نهایت چیز بدی نیست.

هیچ‌وقت نگفنم بد است، هرچند که شیلیایی‌ها هر قدر هم که ریشه‌شان در جنوب محکم‌ شده باشد، دلشان می‌خواهد به اروپا برگردند که گذشته از هر چیز پاره‌ای از گذشته آن‌هاست. مضمون سفر بر زندگی و آثار خیلی از رمان نویس‌های شیلی سایه انداخته. مثلا کرئول‌ها در پاریس نوشته خواکینادواردز بلو یا جابه‌جا شده‌ها نوشته آلبرتو بلست گانا را در نظر بگیرید، یا سنت «تشرف» به اروپا که میان روشنفکران قرن نوزدهم رایج بود. شاعران بزرگ شیلی، مسافران بزرگی هم بوده‌اند – پابلو نرودا، وینسنته اوئیدو برو و حتی گابریل میسترال با همه دلبستگی که به زندگی واقعی میهن داشتند. اگر می‌خواهی قدر گرمای اجاق و خانه خودت را بشناسی هیچ‌ راهی بهتر از تجربه کردن آب و هوای دیگر نیست. به همین دلیل است که ما امروز در حالتی هستیم که آمیزه‌ای است از عدم قطعیت شادمانه، دوپاره شدن میان نیاز به رفتن و تمایل به ماندن.

مترجم: عبدالله کوثری ۹ بهمن ۹۴ بایگانی، مصاحبه

دیدگاه‌ها

نیاز به رفتن، تمایل به ماندن – بلاگ آی‌اُمی

[…] مترجم: عبدالله کوثری – برگرفته از: قفسه […]

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *