من، مترجم یا تراژدی ترجمه‌ی پاموک به فارسی

اُرحان پاموک، نویسنده‌ی معاصر، درهم‌آمیزنده‌ی شرق و غرب، سنت و مدرنیته، اسلام و سکولاریسم، جمهوری و امپراتوری؛ رنگ و واژه، امروز برای خواننده‌ی ایرانی دیگر نامی‌ ناآشنا نیست. اکنون بسیاری از ایرانیان بازتاب گذشته‌ی درخشان خود را بهتر از هر آیینه‌ی دیگری در آثار او می‌بینند. به‌راستی چه کسی پیش از پاموک توانسته بود چشم و گوش مردمان ما را به جهان مسحور کننده‌ی نگارگری ایرانی باز کند و البته پا‌به‌پای آن جهان شعری مولانا و شمس را در کتابی دیگر برای جهانیان معرفی کند؟ کدام‌یک از نویسندگان معاصر ما میراث هنری تبریز و اصفهان و شیراز و مکاتب خاص هر کدام از این‌ها را توانست در قالب یک رمان گردآورد؟ امروز ما بیش از هر کس دیگری، باید از ترجمه‌ی پاموک به شصت زبان دنیا شادمان باشیم چه این ترجمه‌ها پیش از هر چیزی ترجمه‌ی میراث فکری و هنری ایرانیان در قالب کلمات نویسنده‌ای بزرگ به جهانیان است. با این حال مشکل بتوان در میان این شصت‌ و‌ اندی ترجمه، همزادی برای ترجمه‌ی فارسی این اثر از لحاظ ِدست‌بردِ تاریخی به اصلِ متن پیدا کرد.

در اینجا ما بخشی از دست‌بردهای فاحش آقای غریب را می‌گذاریم. خوانندگان علاقمند می‌توانند برای درک عمق یک خیانت ادبی در ایران فایل پیوست شده را بارگذاری کرده و آن را مطالعه کنند. ترجمه‌های فارسی همواره با نسخه‌ی ترکی مقایسه شده‌اند و در اینجا برای سهولت خواننده‌ی فارسی‌زبان، ترجمه‌ی انگلیسی را نیز آورده‌ایم تا  عمق یک خیانت ادبی را بهتر دریابیم.

 

Yirmi beş yıl sonra, efsane Şehname’nin kalın kapağını bir sarayın koca kapısını açar gibi sessizce açtım, ama her biri hoş bir sesle hışırdayan sayfaları çevirirken hayranlıktan çok bir keder duygusu uyandı içimde.

  1. İstanbullu bütün usta nakkaşların bu kitabın sayfalarından birşeyler çalıp kullandıkları yolundaki hikâyeler yüzünden aklımı resimlere fazla veremiyordum.
  1. Kitabın beş altı resimde bir beliren harikalarına (Tahmuras daha sonra barış sırasında kendisine alfabeyi, Yunancayı ve çeşit çeşit dilleri öğretecek şeytanların ve devlerin kafalarına gürzünü ne de kararlılık ve zarafetle indiriyordu!) bir köşelerinde Behzat’ın çizdiği bir ele rastlarım diye dikkat kesilmekten veremiyordum kendimi.
  1. Atların burun delikleri ve Kara ile cücenin varlığı kendimi gördüklerime bütün bütün vermeme engeldi.

Benim Adim Kirmizi – Orhan Pamuk sayfa 177

 *

I silently opened the thick cover of the Book of Kings as if opening a huge

palace door. As I turned the pages, each of which made a pleasant rustle, I was

overcome by melancholy more than awe.

  1. Mindful of the stories suggesting that all the master miniaturists of Istanbul had stolen images from the pages of this book, I couldn’t give my full attention to the pictures.
  1. Thinking that I might chance upon a hand drawn by Bihzad in some corner, I couldn’t devote myself wholeheartedly to the masterpieces that appeared in one of every five or six pictures (how decisively and with what grace did Tahmuras lower his mace upon the heads of the demons and giants, who later, in a time of peace, would teach him the alphabet, Greek and various other languages!).
  1. The noses of horses and the presence of Black and the dwarf prevented me from surrendering myself to what I saw.

My Name is Red Erdağ Göknar—page 345

*

حالا بعد از بیست و پنج سال من اولین نفری بودم که جلد اون کتاب رو باز می‌کردم کتاب که چی بگم، انگار داشتم دروازه‌ی سرزمین عجایب رو باز می‌کردم. وقتی داشتم صفحات اون کتاب رو ورق می‌زدم صدایی که از اصطکاک اون صفحات ایجاد می‌شد از هر موقعیتی برایم دلنوازتر بود. حس غریبی داشتم و نمی‌دونم چرا آدم وقتی زیادی خوشحاله انگار‌یه کم ناراحت هم هست.

۱-صدها بار متن شاهنامه رو خونده بودم و علاوه بر اون هزاران نقاشی هم با مضامین این کتاب دیده بودم که برای همین متن کتاب خیلی برام قابل توجه نبود.

۲- به صفحات پر نقش و نگار و صفحات چند لتی که پشت سر هم به موضوع خاصی پرداخته بودن-مثلاً پنج شش صفحه‌ی پشت سر هم با موضوع اون مجلسی از شاهنامه که توش طهمورث داره با گرزش کله‌ی چند تا جنی رو درب و داغون می‌کنه که الفبا و زبان ممالک مختلف رو بهش یاد می‌دن-دقت خاصی می‌کردم تا بلکه خطی از استاد بهزاد هم توش پیدا کنم.

۳-وجود کارا و آقا جزمی و قضیه‌ی این دماغ اسب‌ها نمی‌ذاشتن اون جوری که دلم می‌خواست با اون نقاشی‌ها ور برم.

نام من سرخ، مترجم عین‌اله غریب ص ۵۳۰

*

بیست و پنج سال بعد، جلد شاهنامه‌ی افسانه‌ای را با چنان آرامشی باز کردم که گویی در عظیم سرایی را می‌گشایم. اما وقتی هر کدام از صفحات را با خش‌خشی دلپذیر ورق می‌زدم، بیش از آن که حیران بمانم، اندوهی درونم سر بر می‌آورد.

۱-شایع است که تمام استادان نقاش استانبولی، چیزهایی از صفحات این کتاب کش رفته و آن را به کار گرفته‌اند. به همین دلیل نمی‌توانستم در نقاشی‌ها دقیق شوم.

۲- به دقت در جستجوی اثری از دستی بودم که بهزاد، در گوشه‌ای از نقش‌های خارق‌العاده‌ای که گاه به گاه درون کتاب می‌دیدم، نقش زده باشد(طهمورث با چه ظرافت و عظمی، گرزش را بر سر شیاطین و غول‌هایی فرود می‌آورد که پس از آزاد ساختن آنان زبان تازی، رومی و چندین و چند زبان دیگر را به او می‌آموزند!) و نمی‌توانستم در نقش‌ها دقیق شوم.

۳- منخرترین اسب‌ها و حضور قارا و کوتوله، مانع آن می‌شد تا در آنچه می‌دیدم، غرقه شوم.

نام من سرخ، مترجم تهمینه زاردشت، ص ۴۶۴

 *

اگر ادعا کنیم که این سطور محتوا و کلیت همه‌ی رمان را زیر سوال می‌برد سخن به گزاف نگفته‌ایم .حذف سطور نویسنده و افزودن بندهایی توسط مترجم را به هیچ‌وجه نمی‌شود توجیه کرد.

 ***

stanbul’daki ve taşradaki paşalara ve zenginlere kitaplar yaptırdığı için tek tek tanıdığı Tebriz’in üstat nakkaş ve hattatlarının yoksulluk ve umutsuzluk içinde olduğunu anlattı. Yalnız Tebriz’de değil, Meşhed’de, Halep’te parasızlık ve ilgisizlikten pek çok nakkaş kitap nakşetmeyi bırakmış ve tek yapraklık resimler yapmaya, Frenk seyyahlarını eğlendirecek acayiplikleri resmetmeye ve açık saçık resimler çizmeye başlamışlar. Şah Abbas’ın, Tebriz’de barış antlaşması sırasında Padişahımıza hediye verdiği kitabın şimdiden parçalanıp sayfalarının başka bir kitap için kullanılmaya başlandığını işitmiş. Hint Padişahı Ekber yeni bir büyük kitap için öyle paralar saçmaya başlamış ki, Tebriz ve Kazvin’in en parlak nakkaşları ellerindeki işi bırakıp onun sarayına koşmuşlar

 *

Black recounted how he’d met one by one all of the master illustrators and calligraphers of Tabriz by making books for pashas, wealthy Istanbulites and patrons in the provinces. All these artists, I learned, were impoverished and overcome by the futility of their lot. Not only in Tabriz, but in Mashhad and Aleppo, many miniaturists had abandoned working on books and begun making odd single-leaf pictures—curiosities that would please European travelers—even obscene drawings. Rumor has it that the illuminated manuscript Shah Abbas presented to Our Sultan during the Tabriz peace treaty has already been taken apart so its pages could be used for another book. Supposedly, the Emperor of Hindustan, Akbar, was throwing so much money around for a large new book that the most gifted illustrators of Tabriz and Kazvin quit what they were doing and flocked to his palace.

 *

می‌گه زمانی که تو شهر تبریز برا پاشاهای عثمانی مقیم اونجا کتاب درمی‌آورده اغلب خطاطا و نقاشایی که تو کارشون خیلی هم ماهر بودن از بی‌پولی و فقر تو وضعیت فلاکت باری به سر می‌بردن، علاوه بر تبریز خیلی از استادای مشهد و حلب هم از بی پولی کار رو کتاب رو ول کرده و رو آوردن به کشیدن تک صفحه‌ها که هیچ ارزش هنری نداره و در عوض دستمزدش بیشتره و موضوع اغلبشم که غالباً هم به سفارش جهانگردای فرنگی کشیده می‌شد زن‌های لخت و برهنه است. بیشتر نقاشای تبریز و قزوین رفتن هندوستان از قرار معلوم اکبرشاه به کسایی که رو کتاب جدیدش کار می‌کنن پول خوبی میده- و دیگه تو دربار صفوی هیچ نقاشی نمونده و وضع به جایی رسیده که صفحات نقاشی کتابی رو که پادشاه تو مراسم جشن صلح به شاه عباس هدیه کرده بود کندن گذاشتن تو کتاب جدیدی که همین تازگی‌ها تو تبریز کتابت شده.(؟؟؟)

نام من سرخ، مترجم عین‌اله غریب

 *

گفت کتاب‌هایی را برای پادشاها و ثروتمندان استانبولی و دیگر شهرها، آماده کرده است. برایم از فقر و نومیدی فرد فرد استادان نقاش و خطاط در تبریز تعریف کرد. گفت نه فقط در تبریز که در مشهد و حلب، نقاش‌های زیادی به دلیل فقر و نا امیدی، تصویرگری کتاب را کنار گذاشته و به کشیدن نقاشی‌های پراکنده، عجایب دلخواه سیاحان فرانسوی و تصاویر بی‌پرده روی آورده‌اند. شنیده بود کتاب را که شاه عباس به هنگام سوگند صلح در تبریز به سلطان هدیه داده بود، تکه تکه کرده و کتاب دیگری از آن ساخته‌اند. اکبر، پادشاه هند، برای کتابی بزرگ و جدید، چنان دست و دلبازی از خود نشان داده است که ماهرترین نقاشان تبریز و قزوین، کارهای‌شان را کنار گذاشته، سر از پا نشناخته، راهی سرای او شده‌اند.

نام من سرخ،مترجم تهمینه زاردشت ص ۴۴

 *

وارونه نمایی واقعه‌ی تاریخی در‌ یک رُمان پست‌مدرن به‌خاطر تعلقات ملی.

 ***
Başımıza gelenlerin, hikâye edilip bir kitapta yazılsa bile, en usta nakkaşlârca bile asla resimlen enleyeceğini de söyleyeyim size. Tıpkı Kuran-I Kerim gibi, -yanlış anlaşılmasın, hâşa!- bu kitabın sarsıcı gücü asla resimlenemez oluşundan da gelir. Bunu anlayabildiğinizden kuşkuluyum.
Benim Adim Kirmizi – sayfa 7
*

Let me say also that if the situation into which we’ve fallen were described in a book, even the most expert of miniaturists could never hope to illustrate it. As with the Koran—God forbid I’m misunderstood—the staggering power of such a book arises from the impossibility of its being depicted. I doubt you’ve fully comprehended this fact.

My name is red—Erdağ Göknar page 6

 *

سرگذشت منو شاید کسی بتونه به صورت‌یه کتاب حکایت کنه اما من به عنوان‌یه تذهیب‌گر به شما اطمینان می‌دم که هیچ نقاشی نمی‌تونه این صحنه‌ها رو بکشه. درست مثل قرآن کریم دیگه،‌یه وقت دچار سوءتفاهم نشین‌ها، قدرت تکون‌دهنده‌ی قرآن کریم به این نیست که نشه مصورش کرد اصلاً. از این که اینو می‌فهمین واقعاً خوشحالم.

نام من سرخ مترجم عین‌اله غریب صفحه ۲۱

 *

این را هم بگویم که اگر بشود تمام چیزهایی را که بر سرم آمده، حکایتی کرد و در کتابی نوشت، بهترین استادان نقاشی هم نمی‌توانند ترسیمش کنند. اما مبادا به اشتباه بیفتید! همان‌طور که قرآن کریم می‌فرماید، ریشه‌ی تأثیرگذاری چنین کتابی، هستی غیرقابل ترسیم آن است. شک دارم بتوانید این را بفهمید.

نام من سرخ مترجم تهمینه زاردشت صفحه ۲۱

 *

این جمله مثال بارز وارونگی معنایی است. بدین معنا که جمله‌ی ترجمه شده‌ی آقای غریب دقیقاً برعکس جمله‌ی اصلی است. نویسنده می‌گوید قدرت قرآن کریم به این است که نمی‌شود تصویرش کرد در حالی که آقای غریب این نکته را در ترجمه‌شان وارونه کرده‌اند گویی قرآن کریم را می‌شود مصور کرد.

 ****

متن کامل این بررسی را می‌توانید از اینجا دریافت کنید.

مهرداد رحیمی ۲۳ فروردین ۹۴ نقد

دیدگاه‌ها

Nevea
Sherry
MichaelPibly

wh0cd217102 Precose Online

علی رضا مروی

لطفا فقط کسانی که متن اصلی کتاب را با متن فارسی برابر کرده اند اظهار نظر کنند. و در ضمن کسانی که بزرگتر یا مساوی یک خط دست به ترجمه زده اند اظهار نظر فنی کنند. متن انگلیسی وحی منزل وکپی برابر اصل نیست. مترجم کلمه به کلمه ترجمه کن هم فرهنگ لغت زنده س. بقیه حرف ها هم پیاز داغ سوخته س.

محسن

دوستانی که از این نقد دلخور هستند بد نیست به این لینک هم مراجعه بکنند
http://www.zamaaneh.com/zambook/2010/10/post_53.html

محسن

آقای رحیمی جدا باید از شما بابت این روشنگری تشکر بکنم ترجمه آقای غریب را من در همان اوایلی که به بازار آمد خریدم بیش از چند صفحه ازآن را نخوانده بودم که بدلیل نثر ناموزن و گنگ آن از ادامه خواندن منصرف شدم بنظر می‌رسد قانون باید افرادی از مثل من که به عنوان یک خواننده حمایت کند چرا که هزینه‌ای را پرداخت کرده و این کتاب را خریده‌ام نه تنها آن را نخواندم بلکه ازسلیقه خود سرخورده شدم، دوستانی که سرسختانه از این ترجمه جانبداری می‌کنند بنظر می‌رسد از دوستان مترجم باشند والا اشتباهات و حذف و جعلیات ایشان که گفته می‌شود مغرضانه هم بوده اظهرمن‌الشمس است

پرسفونه

چرا آدم ها نمی توانند قبول کنند که اشتباه کرده اند. شاید در تمام ترجمه اشتباه صورت نگرفته باشد ولی چنان که از این تقابل بر می آید در جاهایی اشتباهات فاحشی صورت گرفته. به نظرم از گزیده هایی که انتخاب کردید متن مترجم خانم زاردشت به متن انگلیسی خیلی نزدیک تر بود.
یک نکته ی دیگر. آیا وظیفه ی مترجم اصلاح علمی یا تاریخی یا… نویسنده است؟ به نظر من خیر.

akbar

ایراداتی راکه جناب مهرداد عزیز بر تر جمه ی غریب داشتند کاملآ وارد دانسته واز ایشان از بابت این روشنگریها کمال تشکر و امتنان را دارم جامعه ی ما به روشنگرانی امثال مهرداد نیاز فراوان دارد البته بیشترین ضربه را از این قبیل مترجمان و دیگر تحریف کنندگان تاریخ ما ملت ترک خورده اییم که متآسفانه به بعضی از آنها شخصیت های کاذب علمی و ادبی داده اند که فقط ذکر نام یک نمونه کافیست تا به عمق خصومت اینها پی برد شخصی به نام بهرام مشیری که عملآ در برنامه های تلویزیونی با گداشتن تصویر ستار خان و کسروی در لوگوی برنامه اش بیشرین توهینها را به ملت ترک می کند و عملآ تاریخ و پیشینه ما را تحریف و به نفع مطامع خود و دیگر نژاد پرستان مصادره می کند که متآسفانه بسیاری از هم زبانان ما طرفداری از این مرتد بی سواد می کنند جای تآسف است از ماست که بر ماست در پایان باز هم از مهرداد عزیز تشکر و قدردانی می کنم

مولود نورانی پور

افاضه؟!
اگر شما نام های حلاج ، احمد غزالی و عین القضات همدانی را در رابطه با بحث وحدت وجود یک جا کنار هم قرار می دهید، همین سطح سواد شما را در این زمینه نشان می دهد که دیگر نیازی به ادامه بحث نیست. بعید می دانم با این دست کپی پیست های اینترنتی بتوانید مخاطب امروزی را اغفال کنید.
من در ابتدا فکر کردم که بحث شما تخصصی است و واقعاً به دنبال حقیقت هستید. اما با این لحن و بیان پرخاشگرانه تان پیداست که به دنبال شهرت ژورنالیستی هستید که با این لحن و بیان به زودی به خواسته خود خواهید رسید و ما متاسفانه اسم شما را بسیار خواهیم شنید.
دوست عزیز آیا اکنون فرق بین منتقد و هوچی گر را دریافتید؟

مهرداد رحیمی

با عرض سلام آقا یا خانم مولود نورانی پور
اول آنکه بنده شما را با این سطح سواد در جایگاهی نمی بینم که بتوانید در باب تسلط بنده بر حوزه های عرفان و هنر افاضه فرمایید.
دوم آنکه در باب احمد و محمد غزالی باید بگویم با عرض معذرت مترجم بسیار بیجا کرده است که احمد را به محمد تغییر داده است. آیا تغییر واقعه ی تاریخی تقدیم هدایا توسط ایرانی هابه عثمانی ها نیز پیرو این منطق بوده است ؟ آیا حذف نام محمد بخاری یکی از بزرگترین محدثین و فقهای اسلامی و نگارنده ی یکی از مهم ترین صحاح سته یعنی صحیح بخاری نیز پیرو این منطق بوده است ؟ آیا حذف ماجرای مهدی قلابی نیز از کتاب پیرو این منطق بوده است ؟
فلسفه ی هنر ؟ چه اصطلاح آشنایی اتفاقا آقای غریب دی یکی از مصاحبه های خود با روزنامه ی اعتماد خود را متخصص فلسفه ی هنر خوانده بود. عرفان ؟ و تسلط بر عرفان ؟ خانم آیا آقا شما می دانید از چه حرف می زنید ؟ اکنون می خواهم اندکی از حقایق تاریخی را خدمتتان عرض کنم که شک دارم با این سطح سواد بتوانید آن ها را هضم کنید.
آنجایی که سخن در مورد احمد و محمد غزالی است پاموک بویژه خودش تاکید می کند که احمد برادر محمد غزالی . شما یا مترجم لازم نیست از پاموک غلط تاریخی یا فلسفی بگیرید. بنده نمی دانم شما سواد خواندن و نوشتن ترکی یا انگلیسی دارید یا خیر اما اگر دارید بهتر است نگاهی به متن بیندازید تا بفهمید مترجم چقدر بی سواد و پرمدعا بوده است. چگونه است که این چنین بی سوادی به خود اجازه می دهد نوشته ی پاموک را تغییر دهد با این بهانه که اشتباه است ؟
واضح است که این مترجم ۷۰۰ صفحه ای به قول شما اصلا در جریان ماجرا نبوده است و نفهمیده که چه می گوید و چه بر می گرداند. در این پاراگراف که سخن از شر می رود کانسپت وحدت وجود مطرح می شود. مترجم اگر اندکی سواد تاریخی و یا به قول شما هنری عرفانی داشت احتمالا می توانست در یابد که چرا نام حلاج در کنار نام احمد غزالی نشسته است. حلاج احمد غزالی و عین القضات همدانی سه تن از بزرگان عرفان وحدت وجودی هستند. که هرکدام آراء خود را در مورد این مسئله و شر داشته اند.
این آقا اگر می دانست مکتب صحو و مکتب سَکر به چه مکتب هایی اطلاق می شود هرگز مرتکب این اشتباه فاحش نمی شد که خود را علامه پندارد و متن را تغییر دهد. ایشان اگر می دانست که مکتب سَکر از بایزید بسطامی شروع می شود و به احمد غزالی می رسد. شاید خوانندگان نیز سردرگم نمی شدند.این مترجم اگر کتاب سوانح احمد غزالی را می خواند و اگر با این رباعی نیز آشنا می بود عشقی‌ به‌ کمال‌ و دلربایی‌ به‌ جمال‌
دل‌ پر سخن‌ و زبان‌ ز گفتن‌ شده‌ لال‌
زاین‌ نادره‌تر کجا بود هرگز
حال ‌من‌ تشنه‌ و پیش‌ من‌ روان‌ آب‌ زلال‌
هرگر چنین کلاه برداری هایی را مرتکب نمی شد.
ایشان اگر این نوشته های احمد غزالی درمورد ابلیس را می خواندند می فهمیدند که این پاراگراف پاموک از چه سخن می گوید. شما را دعوت می کنم تا سطوری از سوانح احمد غزالی را مطالعه کنید. شما را دعوت می کنم تا همین زیر سطوری از مجالس را مطلعه بفرمایید:
“تو از آدم و ابلیس صحبت میکنی چه فایده ای این سخنان برای ما دارد گفت: من بر تو خشم نمی گیرم زیرا در آنچه که تذکر دادی معذوری. اما به جنیر افتادی. هر گاه من از آدم و ابلیس سخن می گویم و برای توبه خداوند سوگند بخورم، همانا تو یکی از آن دو هستی به تحقیق با تو از چیزی سخن گفتم که پی افکنده نشده است خداوند در کتابش ابلیس را لعنت کرده است و آدم را برگزیده است و این برای عبرت گرفتن صاحبان بصیرت است.
فایده شنیدن سرگذشت آدم و ابلیس چیست؟ جواب: وقتی که سرگذشت آدم و ابلیس را شنیدی اگر گناهی مرتکب شدی آن وقتی است که کراهتی تو را رسیده است و ملحق به ابلسیت کرده است یا سعادتی تو را رسیده است و ملحق به آدمت کرده است و تو دائماً در معرض لغزشی و کسی که قلبش خالی از لغزش باشد کمترین حال او این است که با غافلان است غفلت نیز توام با شرک است و در دعای رسول(ص) است که(ز غفلت و شرکت به خداوند پناه می برم بنابراین چگونه بحث از آدم و ابلیس فایده ای ندارد.-مجالس ص۱۴۹-”
امیدوارم اکنون شما بدانید که احمد غزالی یکی از کسانی بود که ابلیس را تبرئه می کرد این سخنان او را می توانید در بسیاری جاها اعم از این جا بخوانید :
وکان أبو الفتوح أحمد بن محمد الغزالی الواعظ [۱]، أخو أبى حامد محمد بن محمد الغزالی الفقیه الشافعی، قاصا لطیفا وواعظا مفوها، وهو من خراسان من مدینه طوس، وقدم إلى بغداد، ووعظ بها، وسلک فی وعظه مسلکا منکرا، لأنه کان یتعصب لإبلیس، ویقول: إنه سید الموحدین، وقال یوما على المنبر: من لم یتعلم التوحید من إبلیس فهو زندیق، أمر أن یسجد لغیر سیده فأبى ولست بضارع إلا إلیکم * وأما غیرکم حاشا وکلا وقال مره أخرى لما قال له موسى: ” أرنی ” فقال: ” لن [۲] ” قال: هذا شغلک [۳]، تصطفى آدم ثم تسود وجهه، وتخرجه من الجنه، وتدعونی إلى الطور، ثم تشمت بی الأعداء! هذا عملک بالأحباب [۴]، فکیف تصنع بالأعداء [۵]! وقال مره أخرى وقد ذکر إبلیس على المنبر: لم یدر ذلک المسکین أن أظافیر القضاء إذا حکت أدمت، وأن قسى القدر إذا رمت أصمت. ثم قال: لسان حال آدم ینشد فی قصته وقصه إبلیس:
وکنت ولیلى فی صعود من الهوى * فلما توافینا ثبت وزلت وقال مره أخرى: التقى موسى وإبلیس عند عقبه الطور، فقال موسى: یا إبلیس، لم لم تسجد لآدم علیه السلام؟ فقال: کلا، ما کنت لأسجد لبشر، کیف أوحده ثم ألتفت إلى غیره! ولکنک أنت یا موسى سألت رؤیته ثم نظرت إلى الجبل، فأنا أصدق منک فی التوحید.

و یا در اینجا :

قال مؤلف الکتاب:] [۱] وکان أحمد الغزالی یتعصب لإبلیس ویعذره، حتى قال یوما: لم یدر ذاک المسکین أن أظافر القضاء إذا حکت أدمت وقسى القدر إذا رمت أصمت ثم انشد.
وکنا ولیلى فی صعود من الهوى … فلما توافینا ثبت وزلت
وقال: التقی موسى وإبلیس عند عقبه الطور، فقال: یا إبلیس لم لم تسجد لآدم؟ فقال کلاما کنت لأسجد لبشر یا موسى ادعیت التوحید وأنا موحد، ثم التفت إلى غیره وأنت قلت أرنی فنظرت إلى الجبل فأنا أصدق منک فی التوحید، قال: أسجد للغیر ما سجدت من لم یتعلم التوحید من إبلیس فهو زندیق، یا موسى کلما ازداد محبه لغیری ازددت له عشقا.
قال المصنف [۲] : لقد عجبت من هذا الهذیان الذی قد صار عن جاهل بالحال، فإنه لو کان إبلیس [غار [۳]] للَّه محبه ما حرض الناس على المعاصی، ولقد أدهشنی نفاق هذا الهذیان فی بغداد وهی دار العلم، ولقد حضر مجلسه یوسف الهمذانی، فقال: مدد کلام هذا شیطانی لا ربانی ذهب دینه والدنیا لا تبقى له.
وشاع عن أحمد الغزالی [۴] أنه کان یقول بالشاهد، وینظر إلى/ المردان ۱۰۳/ أ

دوست عزیز آیا اکنون فرق احمد و محمد غزالی را دریافتید ؟

مولود نورانی پور

یک سوال هم داشتم، مورد آخر که ترجمه از قرآن کریم بود چه مشکلی داشت؟ آقای پاموک آیه هایی از قرآن کریم را آورده اند و آقای غریب نیز همان ها را آورده است . متوجه چیزی نشدم؟! مشکل شما با متن است یا مترجم یا قرآن یا … ؟

مولود نورانی پور

متن ها را خواندم و متاسفانه شما را مسلط به موضوع ندیدم. یکی از دوستان هم در نظرات ذکر کرده بود که تخصص مترجم در موضوع کتابی که ترجمه می کند مهم است. یعنی یک کتاب که به فلسفه هنر می پردازد را باید کسی ترجمه کند که با فلسفه هنر آشناست، یا اگر کتاب عرفانی است مترجم باید عرفان را بشناسد. آن هم نه در حد یک جست و جوی ساده ی اینترنتی یا چند کلاس آموزشی آزاد.
برای مثال شما در متن اشاره کرده اید که مترجم نام احمد غزالی را به محمد غزالی تغییر داده است. باید خدمتتان عرض کنم که مترجمی که ۷۰۰ صفحه کتاب ترجمه کرده است قطعاً احمد را محمد ندیده است و حداقل با الفبای لاتین آشنایی دارد !!! احمد غزالی و محمد غزالی دو شخصیت مختلف هستند و با توجه به مفهوم متن، مشخص است که پاموک به اشتباه جای محمد ، احمد را به کار برده است. و جالب این جاست که آقای غریب تا این حد با فلسفه و عرفان آشناست که متوجه اشتباه پاموک شده است و برای من جالب تر است که بسیار آرام و بدون هیچ جنجالی اشتباه پاموک را درست کرده است. خوب است که شما متوجه این دست اشتباهات نویسندگان نمی شوید، وگرنه چه رسوایی به پا می کردید.

مهرداد رحیمی

معذرت می خواهم جواب سلام دادم ولی ظاهرا پاک شد در نظر بالایی.

مهرداد رحیمی

آقا یا خانم مهیار
یک مترجم ادبی پیش از هرچیز نخست باید با مقوله ای به نام لحن شخصیت ها آشنا باشد و بداند و بفهمد که فرق است میان لحن یک اَستاد مینیاتور دربار با لحن یک شیخ و با لحن یک دوره گرد. به نظرم بهتر است به جای آن که بواسطه ی اصطلاحات غامض و قلمبه سلمبه سطح سواد متوسط خودرا از فلسفه ی اسلامی را به رخ ما بکشید اندکی در مورد لحن و سایر مسائل ترجمه ی ادبی مطالعه فرمایید تا مبادا به ناحق از خیانتی دفاع کنید که چندین سال از خوانندگان پنهان داشته شده است. من از آشنایان و منسوبین و همه ی آنانی که سر و سری با ناشر این کتاب دارند انتظار ندارم که این نقد را تایید کنند. چه در چند روز اخیر شاهد برآشفتن بسیاری بودیم. مترجم نما ها و شبه روشنفکرهایی که همگی دم از حقیقت طلبی و روشنگری می زنند اما در زمان رویارویی با حقیقت عریان که در جهت منافع مادی آقایان نباشد آشکارا همه را به صلابه می کشند و انتشار یک نقد را جوسازی می خوانند. بنده حاضرم حضوری درمورد خطاهای فاحش و نابخشودنی این آقای به ظاهر مترجم رودررو با خود ایشان به بحث بنشینم. و از همین جا از ناشر و خود این آقا دعوت می کنم که مسببات حضور ما دونفر را در یک زمان و مکان مشترک فراهم کنند بلکه حقیقت بر جویندگان آن آشکار شود.
در ضمن لطفا اندکی نیز در دفاع از نژادپرستی مترجم استدلال بفرمایید. بلکه ما نیز درک کنیم ایشان چرا ماجرای تقدیم هدایای ایرانی ها به عثمانی ها را قلب کرده اند ؟ متاسفانه باید بگویم تمام سخنان شما مغرضانه بود. تمام

مهیار.ر

با سلام،
من متن شما و فایل پیوست را مطالعه کردم. چیزی که این میان نظرم را جلب کرد، ترجمه ی خانم زاردشت بود که شما به عنوان ترجمه درست آورده بودید. من قبل از هر چیز دو متن فارسی را که گذاشته بودید مطالعه کرده و به این نتیجه رسیدم که فارسی آقای غریب به مراتب بهتر از خانم زاردشت است. متن خانم زاردشت به لحاظ معنایی برای من مفهوم نیست. برای نمونه در اولین مثالی که آوردید عبارت خانم زاردشت چنین است “… در روشنایی به زندگی ادامه می دادم، بین دو زمان تاریک.” این جمله برای من مخاطب فارسی زبان به کل نامفهوم است. منظور از دو زمان تاریک چیست؟! در صورتی که آقای غریب از واژه ی “ازل” و “ابد” برای این منظور استفاده کرده اند که این نشان از فراست ایشان دارد. چرا که استفاده از این واژه به جای واژه ی “karanlık zamanın ” نشان می دهد ایشان با فلسفه و حکمت و عرفان اسلامی آشنایی داشته و به زبان ترکی نیز بسیار مسلط هستند. چرا که اگرچه معنای واژه ی یاد شده در فرهنگ لغت به معنای زمان های تاریک است اما این واژه در ترکی معادل با “عماء” در فلسفه اسلامی است و عماء در لغت به معنای ابر رقیق یا به تعبیری جا ، مکان یا فضایی که در آن هیچ نیست است که از همین بابت به عدم مطلق تعبیر می شود که واژه ی ازل و ابد تعبیر بسیار به جایی برای این واژه است.
برای من جای امیدواری است که مترجمی همانند آقای غریب وجود دارد که توانسته است مفاهیم عمیق فلسفی و عرفانی این کتاب را به زبانی ساده بیان کرده و حق مطلب را ادا کند. همان کاری که آقای پاموک به عنوان مولف در زبان ترکی انجام داده است.
به نظر من بهتر است قبل از هرگونه داوری، خود به چیزی که می گوییم و می نویسیم تسلط و علم کافی داشته باشیم، آقای مهرداد رحیمی عزیز! این هم کاری ندارد، باید بیشتر مطالعه و تحقیق کنیم تا به ناحق کسی را گردن نزنیم.

نگین

سلام آقای رحیمی واقعا حضور متفکرانی همچون شما برای جامعه و کشور عزیزمان مثمر الثمر خواهد بود…..با امید توفیق و سربلندی روزافزون شما….

مهرداد رحیمی

ضرورتی برای ادامه ی این بحث نمی بینم.

مهرآوا

دوست گرامی،در ابتدای امر اجازه دهید به عنوان یک مخاطب گلایه ام را از دو موضوع مشخص بیان کنم،ابتدا اینکه شما ذات ِ کار خود را که نقد است و در پاسخ ِ این نقد،بنده نیز نقدی را مطرح کردم خوب نمی شناسید و شاهد مدعای بنده آن که آن را شبه افکنی می خوانید.من ایراد ِ مشخص کار شما را به زعم خود بیان کردم. از واژه ی شبهه افکنی نیز استفاده کردم به این علت که سراسر نقد عملاً قیاس دو ترجمه ی فارسی با هم است.یک جمله و یا حتی یک کلمه در سراسر نقد شما یافت نمی شود که نشان دهد شما واقعا قیاسی با زبان ترکی انجام داده اید یا خیر.ضمن اینکه ترجمه ی انگلیسی اثر را معرفی نکرده اید،و فقط به ذکر این جمله که ترجمه ی سرکار خانم زاردشت از هر نظر بهتر است اکتفا کرده اید.اعتراض بنده این است که چنین جمله ای نمی تواند مبنای قضاوت و نتیجه گیری باشد مگر آنکه دلایل و استدلالات زبان شناسانه ی خود را بیان کنید.
گلایه ی دوم هم از این موضوع که به عنوان یک مخاطب که مصاحبت کلامی در باب یک موضوع مشخص با شما و یا سایر خوانندگان دارم،مادامی که بر مبنای عقل و بر مدار ادب سخن برانم،نیاز به احراز هویت بنده،یک نیاز ثانوی و بی اهمیت است،مگر به دلایل خارج از موضوع نقد که البته حتماً هدف و نیت شما چنین دلایل کذایی و شخصی نیست؛البته دیدن چهره ی نه چندان جذاب بنده نیز کمکی به مصاحبت دوستانه ی ما نخواهد کرد.
به موضوع بر می گردم،اولا در باب ویراستاری و مقابله پیش از انتشار تکرار می کنم با شما هم رای ام و فکر می کنم این دغدغه ی به حق همه ی مخاطبان و وظیفه ی بلا شک مترجم و ناشر است.موضوع دوم این که مسئله ی بنده موضع گیری به نفع یکی از دو ترجمه نیست،مشخصا موضوع نقد ترجمه ی غریب است و طبیعی است که حق داشته باشم از شما بخواهم ابتدا اعتبار محک ِ آزمایش خود را مشخص و تبیین کنید.موضوع سوم تکرار این خواسته است که در صورت امکان نقد خود را مزین به استدلال فرمایید و برای مثال جمله ی “در باب قیاس ادبیات پاموک و غریب حرفی برای گفتن وجود ندارد این دو متن (کتاب پاموک و ترجمه ی غریب)هیچ سنخیتی با هم ندارند.” اینچنین ادامه دهید: “… چرا که زبان پاموک مثلا دارای این ویژگی است این هم شاهدش،اما غریب فلان کار را کرده این هم ارجاعش”.البته امیدوارم نتیجه گیری هایتان از جنس حدس و گمان هایی که در بالا آوردید نباشد،مثلا شک شما به این که بنده ضمیمه ی pdf را خوانده ام یا نه.بهر حال پیروز باشید.

مهرداد رحیمی

خانم یا آقای مهرآوا
در جواب نظرات شبهه افکن شما نخست باید عرض کنم البته که یکی از مترجم ها خیانت کرده، هرچند شک دارم که همه ی مطلب را خوانده باشید اما در این صورت خود باید در می یافتید که آقای غریب دست نوشته های خود را به جای رمان پاموک دست مخاطب داده است. کاری که آقای غریب انجام داده جعل و تحریف نام دارد نه خودسانسوری یا هرچیز دیگر.
ویراستار متن آقای غریب که ظاهرا خود نیز مترجم تشریف دارند ظاهرا چیزی از زبان و ادبیات ترکی و یا حتی انگلیسی نمی دانسته اند که بفهمند مترجم چه بلایی را سر متن آورده است. در اینجا متهم ردیف دوم این خیانت ناشر و ویراستار هستند.
ملاک کار بنده فقط و فقط متن ترکی نام من سرخ بوده است. اگر همه ی متن را می خواندید با توجه به توضیحاتی که داده ام خود به وضوح پاسخ این سوال خودرا در می یافتید. بنده عرض کردم برای خواننده ای که ترکی نمی داند انگلیسی و برای خواننده ای که انگلیسی نمی داند متن درست و وفادار ترجمه ی دوم است که سانسور های آن نیز در اینترنت قرارداده شده اند.
در باب قیاس ادبیات پاموک و غریب حرفی برای گفتن وجود ندارد این دو متن (کتاب پاموک و ترجمه ی غریب)هیچ سنخیتی با هم ندارند.
در مورد حرف آخر شما بازهم در متن توضیح داده ام. اما یک بار دیگر تکرار می کنم دامنه ی جعل تحریف و البته ترجمه ی غلط و نادرست در این کتاب بسیار گسترده تر از آن است که بتوان محدودیت های اعمال شده توسط دیگران را دلیل آن دانست. این هم در پاسخ نگرانی های شما برای دلایل زبان شناسانه ی مبتنی بر متن اصلی.

هرچند هویت افراد برایم در پاسخ هایی که می دهم مهم است اما بنابه در خواست خود شما پاسخ را در این جا گذاشتم.

مهرآوا

دوست عزیز،در فیسبوک شما پاسخی به سوالاتم نیافتم.ممنون خواهم شد اینجا پاسخگو باشید.

مهرداد رحیمی

مطلب را در صفحه ی شخصی خود نیز منتشر کرده ام در آنجا خدمت دوستانی که احیانا انتقادی را به این نقد وارد می دانند هستم.
https://www.facebook.com/mehrdad.rahimimoghadam

مهرآوا

بیشتر که فکر می کنم می بینم نظرم به کمی بازنگری هم احتیاج داره: اگر ما از تغییرات در ترجمه و وفادار نبودن به اصل صحبت می کنیم،بر چه مبنایی ملاک کار رو ترجمه ی این خانم در نظر گرفتیم؟اون هم ترجمه ای با واسطه ی زبان انگلیسی.خود مترجم انگلیسی چقدر به متن وفادار بوده؟
نکته ی بعدی آوردن متن سه زبانه است،از نظر آماری احتمال خوانده و فهمیده شدن متن ترکی توسط مخاطبان به مراتب کمتر از متن انگلیسی و متن انگلیسی هم کمی یا شاید به میزان قابل توجهی کمتر از متن فارسی است،بنابراین در این نقد مبنای اصولی ای برای کار و قضاوت در اختیار مخاطب داده نشده و بیشتر واکنش هیجانی در آنها بر خواهد انگیخت.خوب بود که منتقد محترم-که علی الاصول باید دستی در ترجمه داشته باشد-مبنای کار خود را نه چنین مقابله ی شبهه افکنی،بلکه بر قیاس ادبیات ِ پاموک و غریب بر مبنای نوع زبان ِ به کار رفته قرار می داد و خود پاسخ این پرسش را می داد که چرا لحن غریب نامناسب است؟دلایل باید کاملاً زبان شناسانه و مبتنی بر متن اصلی ترکی باشد نه ترجمه انگلیسی یا فارسی اثر که اعتبار آنها نامشخص است.
حرف آخر این که امروزه اعمال سلیقه در ترجمه،متاسفانه به دلایل واضحی در جریان ِ نشر آثار انجام می گیرد که مهمترین آن ممیزی است؛در چنین شرایطی باید محدودیت ها را قبل از نقادی در نظر گرفت.

مهرآوا

از قیاس دو متن فارسی و تفاوت فاحش لحن ها،به نظر می رسه که یکی از این دو مترجم کارش رو درست انجام نداده.هرچند در این مورد باید دلایل آقای غریب رو شنید و لازمه که توضیح مستدلی از جانب ایشون منتشر بشه-اگه واقعا دلیلی در کار هست-.تحریفات و تغییرات تحت هر عنوانی غیر قابل قبول و مصداق خیانت در امانت است.اگر کار خانم مترجم و هر مترجم دیگه ای هم رگه هایی از خودسانسوری داشته باشه به گمان من باز هم از مصادیق خیانت در امانته؛هر چند این یکی رو میشه به گردن ممیزی هم انداخت.ولی حالا که این بحث باز شده واقعا چقدر مطمئنیم که خود مترجمین چنین کاری رو انجام نمی دهند؟
در کار آقای غریب بی دقتی محرزه،بنابراین نقش ویراستاری و مقابله با متن اصلی پیش میاد.و این علاوه بر مسئولیت حرفه ای مترجم بی ارتباط با ناشر و مسئولیت های او نیست.

وحید

بسیار مقایسه درستی بود،ترجمه قریب غیرقابل تحمله،مثلا نوشته:تذهیب گر! اصلا همچین لغتی در تاریخ نقاشی ایرانی وجود نداره،درستش نگارگره…از این موارد در کتاب فراوان دیده میشه،ترجمه خانم زار دشت خیلی متین و روانه،و شما خانم عزیزی که دچار توهم توطئه شدین،بجای تعصب بیجا بهتره قبول کنید ترجمه قریب بده،این حرفهای بچه گانه یعنی چی؟شما هم دلیل مستدل بیارید،اگر به چاپ چندم رسیده(که من شک دارم) فقط بخاطر اسم ناشر یعنی چشمه بوده ،ولی هرکی خریده ادعا کرده سرش کلاه رفته

    رها اکبروند

    آقای وحید، می تونم بپرسم تخصص شما در چه زمینه ای است؟ چون کسی که اندک آشنایی با هنر و تاریخ هنر داشته باشد قطعا می داند که تذهیب و نگارگری دو چیز مختلف هستند. و این که هنر تذهیب در ایران دارای پیشینه طولانی است نیز بر کسی پوشیده نیست. با این موضوع با یک جست و جوی ساده در اینترنت هم می تونید بیشتر آشنا شید. به نظر من در هر موضوعی بهتر است متخصصین نظر دهند. و در ضمن برای ترجمه یک متن تنها آشنایی با زبان مقصد و مبدا کافی نیست و می بایست مترجم به موضوع ترجمه مسلط باشد. که همین مثال نگار گر و تذهیب گر نشان میدهد که آقای غریب در زمینه هنر مسلط هستند.

لیلی ناظران

در ضمن خانم زاردشت و چندی از دوستان شان مانند جناب سیف الدینی که مشغول این جوسازی هستند پاسخ بدهند آیا بیشتر از احمد پوری بر ترکی و فارسی تسلط دارند؟ یا اصلا چرا ایشان که در مجله مترجم رمان را «نام من قرمز است» ترجمه کرده بود یک باره نظرشان عوض شد! مدتی هست که این جریان را از فیس بوک پیگیری می کنم و مظمئن هستم ادامه هم خواهد داشت. راستی چرا ترجمه آقای غذیب به چاپ هفت رسیده وخانم زادرشت در چاپ دو مانده؟! ممنون از شما

لیلی ناظران

بسیاری از مقایسه ها غلط و سلیقه ای بود. من فکر می کنم خانم زاردشت که این رمان را از انگلیسی ترجمه کرده اند و با سانسوری به مراتب بیشتر از ترجمه آقای غریب منتشر کرده اند خیانت کار تر هستند. من رمان را به ترکی و فارسی خوانده ام و اعتقاد دارم ترجمه آقای غریب واقعا قابل قبول است و این جوسازی در شان یک سایت رسمی نیست.

سینا

من در مقایسه متن انگلیسی و ترجمه آقای غریب به کاستی و ترجمه ی بد ایشان پی بردم و در مورد داستان ایشان حتی جنسیت بعضی از شخصیتها را تغییر داده است و حتی قسمتی از انتهای رمان را در بخش های آغازین آورده اند. به شخصه دیگر هیچ کتابی را از ایشان نخخواهم گرفت.

قاسم تركان

بسیار مقایسه مستدلی بود جناب رحیمی عزیز ممنون که برای داوری صحیح عین پارگراف هایی را از دو ترجمه و دو زبان شاهد آورده بودید. متاسفانه آقای غریب حتی برخلاف نثر متین و رسمی پاموک، به محاوره توسل جسته و از فخامت موضوع به شدت کاسته اند. چند روز اخیر مجالی بود تا دو جلد از سه گانه زنده یاد یاشار کمال را دوباره خواندم با ترجمه آقای سیف الدینی.(بنگر فرات خون است و آب خوردن مورچه) از ابتدا تا انتهای آن دوجلد هرگز احساس بیگانگی با متن برایم رخ نداد. حالا نیز عشق روزهای بلوا را دارم می خوانم. از احمد آلتان. ترجمه را با اطمینان می خوانم چون به نفس امانتداری و تبحر مترجم عزیز آقای سیف الدینی ایمان دارم. آقای قریب لااقل به نثر مبدا وفادار بمانند و دست از محاوره پردازی بر دارند تا اندکی از بار اشتباهات شان کاسته شود و سپاس از خانم زاردشت که ترجمه قابل قبولی از پاموک ارایه کرده اند. و سپاس مجدد از شما در طرح موضوع و نقد این ترجمه

امید محمدزاده

با تشکر از مطلب خواندنی تان

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *